![]() |
![]() |
|
| آن شام که بار بار رقصاند بهار _ خاکستر عاشق مرا جان نشدی |
|
سلام !
دو غزل تقدیم تان!
شبیه هیچ رسیدی و زود تر رفتی گذشته ی که در آینده بی اثر رفتی
نگفته بودی می آیم و دار خواهم زد تو پشت دار دویدی و پشت در رفتی
میان این همه آدم تو آخرین سرباز که تکه تکه شده از دم تبر رفتی
به فکر روز بدت بد تر و بد و بد تر به فکر خود کشی چند صد نفر رفتی
تو چیستی ؟ سرطانی که در سرم آری دویده ریشه نمودی رسیده سر رفتی
۲
یک نفر در روبرویم نشئه بود گفتم از چشمت بگویم نشئه بود
با خودم با عینکم در جنگم و نی گناهم نیست خویم نشئه بود
رنگ بر می داشت از پیراهنم دست می انداخت سویم نشئه بود
یک نفر آن شب نشسته روبرو می گذشت از آبرویم ُ نشئه بود
یک نفر آن شب نشسته روبرو تا دهانش را ببویم نشئه بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 14:46 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام
یک غزل... گریه هایم در اتاقی در گرفت دامنم دور اجاقی در گرفت گفته بودم بگذرم از زنده گی زنده گی بر روی تاقی در گرفت دست هایت تا که بر دستم رسید بر لبانم اتفاقی در گرفت پرده ها و چوکی و سقف و زمین بر نگاهم جفت و تاقی در گرفت تا سرم در شانه ات بگذاشتم ما و تو ماندیم و باقی در گرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 9:20 توسط هدیه ارمغان |
|
|
خاکستر عاشق
از مرگ عزیز خویش حیران نشدی مردم دیگر ولی تو گریان نشدی
سه هفته نبودن و ندیدن بعدش یک لحظه بسان پیش پاشان نشدی
یا از خویشت بساز یا بگذارم گفتم باز آ مرا بسوزان نشدی
آن شام که بار بار رقصاند بهار خاکستر عاشق مرا جان نشدی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 16:23 توسط هدیه ارمغان |
|
|
روز عاشقان مبارک
آن روز ها هم عجیب گذشت و این روز ها هم می گذرد... یک غزل تقدیم روزگار که می گذرد (او) نمی گذرد... دنیا عجیب... امشام باز با سخنی می کُشد مرا در برف مانده، بی کفنی می کُشد مرا
تو بی خیال و بی خبر از اینکه چشم هات در جاده ها قدم بزنی می کشد مرا
در خانه پر شده ست چه موسیقیی چه شام آخر صدای مرد و زنی می کشد مرا
با یک نفس فرار کنم چند شهر دور وقت هوای گرم تنی می کشد مرا
دنیا عجیب خاصیت یا که زنده گی پیش از همین که جان بکنی می کشد مرا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:50 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان!
در این روز ها بیشتر با خودم در خانه هستم این هم غنیمت است شاید روزی خودم را هم نیابم دو غزل تقدیم تان ۱
این برگ های زرد که پیراهنت نشد نه..شد ولی عزیز رفیق تنت نشد
با این قدر ستم که غمت داد بر دلم حتی برای ثانیه ای دشمنت نشد
آخر چه کار کرد که مثل گذشته ها آرامشی که حاصل ازین دیدنت نشد
بستی دوباره عهد که ابراز می کنی مثل هزار بار دگر گفتنت نشد
خوش باش و بگذران همه شب های عمر را این مرگ نیز...آه که بر گردنت نشد
۲
نگاه کردن و خندیدن تو احسان بود فقط صدای تو از جنس آبشاران بود
چه کرد زنده گی من چقدر مجبورم به عشق سوختۀ من پرنده حیران بود
نفس نفس نکشیدم همان زمان که جهان ز زلف های پریش خودش پریشان بود
دو روز پیش که دیدم بسان هر شنبه همان نگاه همان صبح آن خیابان بود
ببین که لحظه به لحظه چه ساختی از من که باز قلب اسیرم دچار حرمان بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام!
حالا فقط یک دوبیتی تقدیم تان!
وجودم آن زمان لرزید، مادر که کردی از منت تردید مادر کجایی دخترت سنت شکن شد؟ زمانه این رقم گردید مادر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:57 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان! بعد از یک مدت دراز یک سلام کوتاه تقدیم همۀ تان و این هم یک غزل به مهساي عزيز دوست دوران طفليتم كه هميشه مي گويد: « هديه بريمه يك شعر نگفتي»
حالا كه با سرودن آهنگ چشم تو کم کم به دور مي شوم از چنگ چشم تو
ديگر به موي برهم و اين ابروان تيز جان ميدهم به دوستي جنگ چشم تو
حالا به جاي شوخي و آزار و غصه ات كم،كم به دور مي شوم از رنگ چشم تو
دلگيرم از جدايي و دلگير از شَكم مي ميرم از تلاطم دلتنگ چشم تو
مهسا چقدر منتظرم كرده اي و باز اين دل چقدر منتظر رنگ چشم تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:25 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام عزیزان!
بهار نو همۀ تان مبارک باد! یک غزل تقدیم تان!
شاید که ماه گم شده از آسمان تو دلگیر رنگ های دل کهکشان تو دنیا دلی نداشت برای گریستن دنیا دلش گرفته عزیزم بسان تو هر چه که بود گیج تر از زنده گی خویش چون دست های خسته و نا مهربان تو دیگر چرا زچشم تو صد بار رد شوم بیهوده بود رد شدنم از جهان تو تنها برای یک نگه ات هم نگفته ای لعنت به زنده گی یی دل بی زبان تو
و این هم یک رباعی بیهوده بود زنده گی یی زندانی تا کی ز دو رنگی دلت حیرانی؟ در پشت نگاهی که دگر مال تو نیست با حرف دلت درون، درون میمانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:11 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان!
یک غزل تازه تقدیم تان! تا آنکه غصه های دلت را بلد شوم در گیر حال زنده گی پوچ و بد شوم دنیا پناه نیست دگر خوب و زشت هم شاید که باز در غم دنیا لگد شوم در گیر روز و هفته و در گیر ماه و سال پامال زنده گی خودم تا ابد شوم شاید به یاد آینه ای پر غم دلم دلتنگی زمین و زمان بی عدد شوم امروز عصر بیستم بهمن که باز هم از مردمان چشم تو آهسته رد شوم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:1 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام یک غزل تقدیم تان!
دل خراب خودم را به سنگ می شکنم کجا دگر؟ تو کجا؟ می کشانی اهرمنم
تو آن درخت گمی در هوای بیدردی و برگ، برگ تو حل شد به روی پیرهنم
و دل گرفته تر از ماه میشود امشب به زنده گی و قفس تنگ می شود کفنم
تمام گشت دگر باز گریه های دلم به غصه های دل تو فقط بهانه منم
خیال ها همه مردند و لحظه ها رفتند که چشم خستۀ آیینه را صدا بزنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:12 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام عزیزانم ! نخست کاخ ادبی نگار به همه گان مبارک باد! در پیوند های وبم کاخ ادبی نگار را در یابید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:59 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام ! دو غزل تازه تقدیم شما
...زنده گی
دیگر چه بی هجوم و چی سرد است زنده گی بی تو فقط سیاهی و درد است زنده گی
بی تو میان فاصله و درد و بی کسی دلگیر و گیچ و خسته و زرد است زنده گی
تنها اگر که میروم از قصۀ خودم این قصه های کهنۀ مرد است زنده گی
آخر دوباره باز غزل میشود ! خدا تکرار یک روایت فرد است زنده گی
شاید که رفته، رفته به بن بست میرسیم چیزی نمانده ، ثانیه گرد است زنده گی ...آه می میرد شده! زعطر نفس سیر آه می میرد وچشم خستۀ شبگیر آه می میرد
وماه می کشد امشب به چار سوی خودش نه آن دو چشم که تصویرآه می میرد
وبار، بار به روی غبار پنجره ها برای عشق چه تعبیر آه می میرد
پرنده و قفس و باز شهر زندانی شکسته بود و قفس گیر آه می میرد
دگر برای خدا اذیتم نکن دگر به حال زنده گی در گیرآه می میرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:49 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان معذورم بدارید از اینکه دیر رسیدم دو رباعی تقدیم تان! با هر غم تو باغ و بهار عادت مرد از یاد مبر که انتظار عادت کرد ای بس که دگر گلایه ها جای نداشت آهنگ جنون رهگذار عادت کرد
شب باز در این دیار آخر شده است پاییز و چه روزگار آخر شده است آنگونه که بی تو روزگارم چون است تصویر چونین بهار آخر شده است و یک دوبیتی دلت صد ها غم دل باز کرده سر راه تو برف آغاز کرده زروی جنگل و آینه و باغ کبوتر های دل پرواز کرده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:44 توسط هدیه ارمغان |
|
|
یک غزل تازه تقدیم تان! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:18 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان!
دیروز روز زیبا و شاعرنه بود وقتی از پیله های آموزشگاه با ارزو آبی و مهسا پایان میشدم هوای تازه را حس کردم آرام آرام باران می بارید تاراج وزش ها درختان را سر به زیر کرده بود. و کوچه ها پر از بوی نمناک بوی برگ بوی خامه های نورس شده بود. عبور دو تا کبوتر سرگردان برایم یاد غم های انسان ساده بود و هزاران نفس پنهان را به هوا آزاد میکردم.که چشمم به گل های سرخ خورد دلم برای گل ها تنگ شده بود. قامت بلند انها را باران شسته بود و شاید آهسته آهسته به زمین نم ناک برگ برگ میشدند. و قلب های مان را به باغ مهربانی های معصومانه میبردیم.و بازار باران میریخت میریخت میریخت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:22 توسط هدیه ارمغان |
|
|
عید مبارک
دیگر هوای زمزمه و روزهای عید ماو هزار خاطره و شاخه سپید ماو هزار خاطره روزگار خویش باد از هوای بادیه و شاخه ها دوید هرلحظه هر چی است جز یک خیال وخواب آماج بی قراری توفان ها رسید اندوه تلخ آیینه ها در نگاه تو امید ناشگفته پندار ها پدید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:19 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان معذورم بدارید از اینکه دیر رسیدم سفری داشتم در کابل اما نمی خواهم چیزی برای تان از آن سفر بنویسم اصلا خوشم نیامد و این هم یک غزل تازه شکست شیشۀ چشم تو ماۀ آینه را به جای چشم توبینم نگاۀ آینه را
دلم گرفته تر از آسمان مغموم است گرفته است گناۀ تو راۀ آینه را
صدای مضطرب شب که نیست درگوشم ولی چه رنگ گرفتست آۀ آینه را
چوسرشکسته ترین نقش را درآن بینم که نیست جا به حضورت پناۀ آینه را
روزگارسردرگمُ دلم گرفته ازاین روزگار سردرگمُ از این زمانه از این اعتبار سردر گم
کنون به گوش درختان که میرسد آری چقدرخسته ام ازاین بهار سردرگمُ
به روی شاخۀ ازغم پرنده نیست دیگر که نیست درپی صد انتظارسردرگمُ
نشسته است به زیردوصددرخت سپید ومن به گوشۀ ازمرگبارسردرگمُ
نفس کشیدن آدم چقدر دشوار است ازین زمانه و از اختیارسردرگمُ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:55 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان تا دیر بعد یک غزل تازه تقدیم تان!
این روز ها که برگ سپیدار گم شد شاید هزار خار به دیوار گم شده
تا عشق را ترانه بسازم در انتظار با این همه دریغ که گیتار گم شده
این برگ های حل شده در شاخه های بید این شاخه های سرد لب دار گم شده
رفته ست آن چنان که از شاخۀ سپید با خود گلی بیار که صد خار گم شده
بگذار گم شویم در این عالم سیاه صد آرزو نهفته به دیوارگمشده |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:26 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان این غزل هم تقدیم به شما
نظر بدهید
آن گوشه های ساکت تاریک و مبهم است افسانه های کهنه و لبریز از غم است زیر درخت بید و سپیدار های سبز در برگ های سبز گل یاس شبنم است افسوس ای امید خزانم که نیستی تصویر مه شکسته و آیینه ها نم است این روزها که خسته ام از باد های سرد این روزها که خاطرۀ سبز ماتم است از هر چه مرز شهرو بیابان گذشته ام غم نیز پر کشیده و فریاد ما کم است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:42 توسط هدیه ارمغان |
|
|
چند روز پیش بود که بعد از روزها دستانم به دستان دوستم آرزو آبی یکجا شد
وبه نگاه عاشقانه اش چند دو بیتی نوشتم
نگاهت صاف و آبی تر ز دریا نسیم گیسوانت تر ز دریا شب مهتاب و ابر پاره پاره تو خورشید فلک بهتر ز دریا
تویی آن خامه دوز خامه گل باف شب مهتاب میریم قاف تا قاف درختان پر ز آه شاعرانه تویی پوشیده از گل آسمان صلف |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:34 توسط هدیه ارمغان |
|
|
َََسلام !
وقتی امروز از خواب بر خواستم احساس کردم که چیزی میتوانم بنویسم کاغذ و قلم را بر داشتم خط خط کردم و دوباره مچاله کردم خودم نمی دانستم چی مینویسم بعد از خط خط کردن چندین کاغذ این غزل را نوشتم
این غزل تقدیم تان
لحظه ها را بعد از ین در اعتبار آویخته هر سپیدار خیالت را به دار آویخته نیست دیگر ارزشی در باغ های زنده گی بعد ازین گل برگ ها را در چنار آویخته شاخه ها را بعد ازین امید وار از زنده گی زنده گی را در فضای پر غبار آویخته برسر روز خزانم بسته امیدی به دل کالبد لرزنده را در انتظار آویخته آه دیگر من که دانم سر گذشت تلخ را سر نوشتم را به دست روزگار آویخته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:48 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام باز هم یک غزل!
جز غم ودردِ زمانه نیست در آوای من بس که لبریز است از غم دفتر و دنیای من میروم با ابر های تیره و انبوهِ غم بغض های تیره و تر میشود سیمای من آه دیگر خسته ام از رنج و دردِ سرنوشت میروم با سنگ ها تا رشتۀ رویای من بی خیال از درد ورنج روزگار خویش آه سنگ فرش پیاده روها نیست دیگر جای من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:1 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام دوستان این هم یک شعر سپید!
هوای تازۀ آن سوی
اقیانوس های شب را حس می کنم آواز های غمگنانه سر میدهد پروانه ها که دمی به سپیده پناه میبرند وبرگ ها که میفتد موج ها صدایی را جار میزند جاده ها معطر از بوی یاس و خنده ها نیلوفر پر پر شده اند و من با گامهای مسموم با سرنوشت گمنام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:53 توسط هدیه ارمغان |
|
|
تا دیر بعد یک غزل تقدیم تان!
از این سکوت دهکده هر بار خسته ام از کوچه های وسوسه و دار خسته ام
حا لا به جای وسوسه فریاد میکشم از لابلای حادثه تکرار خسته ام
با یک خیال و خاطره و لحظۀ امید از ازدحام لحظۀ دیدار خسته ام
در انتهای زمزمه و لحظۀ خموش آری زپشت پنجره بسیار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:38 توسط هدیه ارمغان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:20 توسط هدیه ارمغان |
|
|
فضای شعر در یک فضای شعر پریشان نشسته ام باماجرای زندگی یکسان نشسته ام ترسیده ازکناره آن کوچه های سرد این بار در کناره توفان نشسته ام حالا که بی خیال به تصویر لحظه ها در برگ های خاطره حیران نشسته ام از نغمه های خاطره و لحظه ای خیال از لحن نغمه ها هراسان نشسته ام درکوچه ای زمانه و آهنگ لحظه ها دیگر چرا به گوشه پنهان نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:52 توسط هدیه ارمغان |
|
|
سلام خواننده گان صفحه خاطرات من!
این اولین گام هایم است که در شهر شعر گذاشته ام وتا هنوز در جستجوی خویش استم و میخواهم خودرا بنویسم احساسات و دنیای اطراف خویش را به عنوان شعر میپندارم و مینوسم . بیشتر با فروغ خلوت میکنم وقتی میگوید { من از آدم های نیستم که وقتی میبنم سر یک نفر به سنگ میخورد و میشکند ُ دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت . من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی فهمم ..... به واژه ها ارزش میدهم ودر این باورم که واژه ها نفس دارند ..........
همیشه به تجربیات خودم متکی بودم اگر چی چیزها ی که مینوسم شعر نیست ....اما میخواهم روزی شعر بنویسم شاعر باشم. به امید که مرا یاری دهید ونظریات خویش را برایم بنویسید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:35 توسط هدیه ارمغان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 تیر 1389 اسفند 1388 دی 1388 آبان 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|